آتنا دختری ۷ ساله بود، با چشمهایی سیاه و لبخندی مخملی از شهر پارس آباد مغان. آتنا شبیه همه دختران ۷ ساله ای بود که با مغنعه سفید و کوله پشتی، به مدرسه می روند و مثل بچه آهویی خرامان از طول و عرض کوچه ها عبور می کنند. از همان دخترکانی که صدای خنده شان هوای شهر را تازه می کند. آتنا شبیه بقیه دختران پا روی نقشه جغرافیا گذاشت ولی رفتنش چون خطی سیاه صفحه تاریخ آذربایجان را خراشید.
روزی که آتنا جست و خیزکنان از کنار پنجره های شهر می گذشت و دستی سیاه او را توی دیوار خود بلعید، روز پایان بود. مردی ۴۲ ساله با دیدن صورت ملیح و جسم ظریف کودکی ۷ ساله، عنان از کف داد و لابد تقصیر آتنا بود که برای به گناه نیافتادن جانوری مردنما، آنقدر که باید کریه المنظر و نفرت انگیز نبود. آتنا گم شد و هفته ها خبری از او نبود، تا روزی که جسد تکه تکه شده اش درون ظرفی بزرگ، در گوشه خرابه آن موجود بی وجود پیدا شد.
آتنا رفت و همه خشمگین و عاصی اند از این رفتن. اما من نگرانم، نگران آتناهای بزرگ و کوچکی که همه جای شهر می شود رد پایشان را دید. کسانی که به جرم زن بودن روزی هزار بار تکه تکه می شوند. کسانی که حاکم شریعت بخاطرشان روی منبر داد میزند و به گناه افتادن مردان را تقصیر آنها می داند. کسانی که از آغاز تا پایان آتنا هستند، ولی باید سکوت کنند و راز خویش را فاش نکنند.
من نگرانم و سوالی توی ذهنم پرسه می زند. اگر آتنا زنده مانده بود، آیا باز هم کسی فریاد می زد و به رویش می آورد که چه بلایی سر دخترک آمده؟! آیا آتنای قصه تلخ ما، مثل بقیه آتناها تبدیل به سایه ای نمی شد که برای حفظ توهمی بنام آبرو، توی احساس ناپاکی خودش گم شود؟!
#آتنا
#تسلیت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 3:13 توسط س.ج |
برچسب: ايران,تسليت,آتنا,
نویسنده: پارسا میرزایی
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 5:02